لطفا به محتوای مطلب کمی فکر کنید
خلاصه نوشتم تا خوندن اين مطلب وقت زيادي رو نگيره :
کوچک ترين کهکشان ها داراي عرضي برابر با چند صد سال نوري و بزرگ ترين کهکشان ها تا 3ميليون سال نوري عرض دارند . در اين فضاي بيكران ميلياردها كهكشان، منظومه، ستاره، سحابي، تودههاي عظيم گاز، سياهچالهاي فضايي و بسياري اجرام ناشناخته ديگر وجود دارند. حال سئوال اين است كه ما در كجاي اين فضاي بيكران هستيم؟ خانه ما در يكي از اين كهكشان ها به نام راه شيري قرار گرفته است. اين كهكشان از مركز انفجار بزرگ در حدود 8 تا 10 ميليارد سال نوري فاصله دارد.
تعداد ستارگان كهكشان راه شيري بين 200 تا 400 ميليارد عدد تخمين زده شده كه بيشتر آنها از زمين قابل رويت نيستند
كهكشان راه شيري با سرعتي در حدود 300 كيلومتر برثانيه (يك ميليون و هشتاد هزار كيلومتر در ساعت) به سمت صورت فلكي سنبله يا ويرگو در حركت است
آقای اید چرچویل دانشمند اخترشناس در دانشگاه ویسکانسین – مادیسون می گوید: " ما هنوز تعداد دقیق کهکشان ها را نمی دانیم، اما می دانیم که بسیار زیاد هستند."در حال حاضر، صد ها میلیارد کهکشان توسط میدان بی نهایت عمیق تلسکوپ فضایی هابل در مدت یک سال شمرده شده است
ما در طول عمرمان هرچقدر هم كه تلاش بكنيم فقط بخش بسيار بسيار كوچيكي از كره زمين را بدست مي آوريم
حالا كمي فكر كنيد و ببينيد كه كره زمين ارزش اين همه گناه را دارد ؟
كلي حال كردم!
بشنو از من یک نصیحت
پدر دوست دارم
خاطره ایی از استاد ما
چند روزی به آمدن عید مانده بود. بیشتر بچه ها غایب بودند، یا اکثرا" رفته
بودند به شهرها و شهرستان های خودشان یا گرفتار کارهای عید بودند اما استاد
ما بدون هیچ تاخیری آمد سر کلاس و شروع کرد به درس دادن.
استاد خشک و مقرراتی ما خود مزیدی شده بر دشواری "صدرا".
بالاخره کلاس رو به پایان بود که یکی از بچه ها خیلی آرام گفت: استاد آخره سالی دیگه بسه!
استاد هم دستی به سر تهی از موی خود کشید! و عینکش را از روی چشمانش برداشت و همین طور که آن را می گذاشت روی میز، خودش هم برای اولین بار روی صندلی جا گرفت.
استاد 50 سالهمان با آن کت قهوهای سوختهای که به تن داشت، گفت: حالا که
تونستید من رو از درس دادن بندازید بذارید خاطره ای رو براتون تعریف کنم.
"من حدودا 21 یا 22 سالم بود، مشهد زندگی می کردیم، پدر و مادرم کشاورز بودند
با دست های چروک خورده و آفتاب سوخته، دست هایی که هر وقت اون ها رو می
دیدم دلم می خواست ببوسمشان، بویشان کنم، کاری که هیچ وقت اجازه آن را به
خود ندادم با پدرم بکنم اما دستان مادرم را همیشه خیلی آرام مثل "ماش پلو"
که شب عید به شب عید می خوردیم بو می کردم و در آخر بر لبانم می گذاشتم.